ويلفرد مادلونگ ( مترجم : نمايى / قاسمى / مهدوى / ضابط )
91
جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي )
كلب همپيمان شده بودند از بهترين موقعيت براى خنثى كردن نقشههاى حميريان برخوردارند ، زيرا حميريان را تهديدى براى تصوّر خود و أبو بكر از خلافت مىدانست . حمله به مصر به دست عمرو بن عاص و احتمالا به ابتكار خود او كه از قديم در آنجا منافعى تجارى داشت انجام گرفت . امّا نمىتوان باور كرد ، چنان كه برخى منابع مىگويند ، او بدون اجازه خليفه به اين كار اقدام كرده باشد . عمر پس از اطلاع از پيشرفت موفقيتآميز عمرو نيروى كمكى قدرتمندى به فرماندهى زبير ، از صحابه نخستين ، گسيل داشت . گزينش فردى چنين بلندمرتبه نشاندهندهء قصد اوست براى كاهش استقلال عمرو . « 1 » بعدها عمر بخشى از داراييهايى را كه عمرو در جريان فتح مصر گرد آورده بود به شيوهاى از او بازپس گرفت كه مايه سرافكندگى فاتح مصر شد ، « 2 » امّا تا پايان خلافت خود او را در مقام والى مصر باقى گذاشت . سرانجام معاويه بود كه به كمك عمرو بن عاص نقطه پايانى بر حاكميّت صحابه نخستين ، بدان صورت كه مورد نظر عمر بود ، نهاد و حكومت خانوادگى اشراف قديم مكّه را جايگزين آن ساخت . آنچه براى طرح عمر مبنى بر حاكميّت جمعى صحابه نخستين ضرورت حياتى داشت مشاركت هر چند ظاهرى على عليه السّلام بود . عمر بدون مصالحه كردن بر سر حق خلافت قريش براى آشتى كردن با بنى هاشم از هيچ تلاشى فروگذار نكرد . بدين ترتيب ، او با على عليه السّلام همچون ديگر صحابهء نخستين رفتار كرد ، او توجّه خود به خويشاوندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را بيشتر با رعايت حال عبّاس نشان مىداد كه اينك ، پس از وفات فاطمه عليها السّلام ، نزديكترين خويشاوند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به شمار مىرفت ، امّا هيچگونه تهديد سياسى از سوى او احساس نمىشد زيرا از صحابه نخستين نبود و هيچگونه جاهطلبى شخصى نداشت . عمر همچنين عبد اللّه بن عبّاس را ، كه بسيار جوان بود و نمىتوانست خطرى سياسى به شمار رود ، به خود نزديك كرد . ابن عبّاس از آغاز تا پايان خلافت عمر با او رابطه نزديكى داشت و بيشترين روايات روشنگر را دربارهء افكار خصوصى خليفه به جا گذاشته است . با توجّه به آنكه بنى هاشم وارثان محمد صلّى اللّه عليه و آله بودند ، عمر از سر احتياط امتيازاتى به آنان واگذار كرد . بنا به گفته عايشه ، او ماترك محمد صلّى اللّه عليه و آله را در مدينه به عباس و على عليه السّلام
--> ( 1 ) تاريخ اسلام ، ج 4 ، ص 105 . ( 2 ) همان ، ص 618 - 623 .